تبليغاتX
حرف دل
حرف دل
حرفایی از جنس بلور
سلام سلامی به گرمی سنگهای مسجدالحرام

به ابی اسمان مدینه به غربت خاکی بقیع

به قشنگی کعبه به صفای لباس احرام

وبهشیرینی اب زمزم

جای همتون خالی دلم بازم برا مکه تنگ شده

دوست دارم خونش رو ببینم

آرزوم اینه همه برن مکه رو ببینن

اونوقت دیگه غیر از دیونگی چیزی نداری

جای همتون خالی بود

|+| نوشته شده توسط حامد در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 9:54 |

روز شمار سفر به مکه
سلام ببخشید دیر میام

اخه میخوام برم مکه

                                   

اينجا ميعادگه است ، ميعاد گه خدا ؛

ابراهيم ؛ محمد و مردم !

و تو تا تويي  ؛ اينجا غريبي  ...    مردم شو !

اي كه جامه ي مردم بر تن داري ، كه مردم ناموس خدايند  ، خانواده ي خدايند  و خدا نسبت به  خانواده اش از هر كس غيرتمند تر است

و اينجا حرم اوست درون حريم او  خانه ي او ...

* اينجا خانه ي اوست

کلی دردسر داشتم تا اسمم رو نوشتم

راستی میشه برام توضیح بدید چه کار کنم نمی دونم کجا میرم

ای کاش بتونم اونجا رو درک کنم

روز ۱۹/۴/۱۳۸۸روز خیلی خوبیه

اخه روز تولدم پرواز دارم برا مدینه

شاید چشن تولدم رو تو مدینه گرفتم

برام دعا کنید هیج وقت فراموشتون نمیکنم

هر چی ستاره تو خونه خدا دیدم براتون به جاش دعا میکنم

راستی خوبی یا بدی از من دیدید حلال کنید

سعی میکنم قبل رفتنم بازم آپ کنم

اما روز شمار سفر من شروع شده

یعنی میشه منم برم مکه مدینه

یعنی کی ؟حالا طاقت ندارم ای کاش زود برسد

راستی بازم میگم حلالم کنید

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه سوم خرداد 1388 ساعت 16:41 |

عشق

(این شعریه که هر موقع میخونم آرام میشم هدیه میدم به همه ستاره ها)

 اي عشق از آتش اصل و نسب داري      

                                                از تيره ي دودي   از دودمان باد

 آب از تو طوفان شد  خاك از تو خاكستر

                                              از بوي تو آتش در جان باد افتاد

هر قصر بي شيرين چون بيستون ويران

                                               هر كوه بي فرهاد كاهي به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

                                                  ارث پدر ما را اندوه مادر زاد

دل داده ام بر باد بر هر چه باداباد

                                         مجنون تر از ليلي  شيرين تر از فرهاد

از خاك ما در باد بوي تو مي آيد

                                        تنها تو مي ماني ما مي رويم از ياد

امیدوارم  همیشه ستارتون پرر نور باشه

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 17:3 |

زندگی

یک سال دیگر آمد باز ماهی ها زندانی دستهای کوچک شدند

 

باز ماهی ها باید طعم مرگ را در غربت شیشه ای کوچک درک کنند

 

ماهی قرمز کوچک تازه چشم هاش داره با دنیا انس میگیره

 

داره لذت زندگی رادرک میکنه

 

اما تا کی باید شاهد سیری گربه لب حوض باشیم

 

زنگی را از ماهی زیبا بگیریم تا سفره ما رنگ دیگری بگیرد

 

سال نو = مرگ ماهی قشنگ حوض

 

لذت زندگی تو دریا را بیام به ماهی کوچیکمون هدیه بدیم

 

تا اونم درک کنه که میتونه یه ماهی بزرگ بشه ........

 

یاتون نره ماهی کوچولو منتظر دریاست پس دریا را ازاون نگیریم

 

 

              راستی عید همتون مبارک

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 11:34 |

ماندن یا رفتن
نمی دانم رفتن یا ماندن

رفتن هم دل جرات میخواهد

ماندن سختر از رفتن

نمی دانم چه بگویم رفتنی که همیشه می ماند

یا ماندنی که همیشه میرود

نمی دونم متوجه میشید چه میگم

اما خیلی سخته

ای کاش میتونستم داد بزنم

ستارم را دعوت کنم

شما میگید ستاره ها حرفای آدما را میشنود

میدونند درد یعنی چی فقط من یه چیز را میدونم

غم فراغ خورشید ستاره را بیرنگ کرده

دعام کنید خواهش میکنم دعا کنید

یا حق......

|+| نوشته شده توسط حامد در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 11:41 |

یه فال میخری
اقا خانوم فال میخوای

اقا .. اقا...تو رو خدا یه فال از من بخر

اره توی سرما کنار رودخونه یه بچه ۱۰ یا ۱۲ ساله

اون باید گناه کی رو  پس بده

کسی از بس پولاش رو شمرده دیگه نای خوابیدن رو هم نداره.....

یا من یا تو یا و یا و یا ..................

اره آسمون داره برا بچه گریه میکنه

اشکاشو رو زمین میریزه

ابرا از خجالت سیاه شدند نموتنند گریه بچه رو ببینند

من ...تو .....از کنا رشون راحت رد میشیم

توی بارون اقا خانم یه فال میخری...؟

.............................................................

شرمنده از همه گلهام تصادف کردم نتونستم بهتون سر بزنم

یه ماهیه دستم تو گچه احتمالا  یه ماه دیگه و یا باید عمل کنم.....

امید وارم فراموشم نکرده باشید

راستی ستاره منو شبا تو آسمون میبینید

اون قشنگه که با لا سرتونه

دعا کنید برام دیگه سختیهام داره زیاد میشه

دعاکنید چون خدا ستاره ها رو دوست داره ورگرنه بهشون نور نمیداد....

 

|+| نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه نهم بهمن 1387 ساعت 16:23 |

سر در گم
نمیدونم گره کار کجاست؟

باید تو وجود خودم دنبالش بگردم یا توی دنیای اطرافم؟

اینکه با پیش اومدن مشکلات کوچیک و بزرگ سر راه زندگیم دچار حس سرگیجه بشم

اینکه فوری خودمو گم کنم

اینکه یادم بره کی ام و کجام

اینکه دوباره روحم توی پیچ و خم این زندگی جا بمونه و من صبر کنم تا بهم برسه

و اینکه حکمت همه ی اینها رو نفهمم و دست اخر خودم باشم و یه عالمه سوال بی جواب که توی سرم

وول میخورن

من فکر میکنم خدا میخواست یه چیزی رو بفهمم

نمیدونم چی شاید یه ضعف توی وجود خودم که باید رفعش کنم

یا اااااااا

شاید یه پله که باید ازش بال میرفتم یا شایدم یه امتحان بودیه امتحان خیلی سخت

امیدوارم تونسته باشم با موفقیت از پسش بر بیام. شما چی فکر میکنید؟

|+| نوشته شده توسط حامد در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 20:25 |

ستاره کوچولو
الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا
باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
سلام بر بزرگی... کوچک... کوچک... کوچک...
برا آدم کوچیکا هم نظر بزارید
|+| نوشته شده توسط حامد در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 17:32 |

پرواز
کبوتر ها برای پرواز بال میگشایند ولی من در فکر قفسم

قفسی برای خود   برای دل ....

گمانم پرواز هم قفس میخواهد ..

قفسی که شکسته شود

آن وقت لذت پرواز  زیباست

اما اگه ادم زیاد پرواز کنه

پیش ادما که پرواز نمی کنند کوچیک میشه

اما خودش پیش خودش کوچیکتر

من در فکر پروازم پس بالها مرا دریابید........دریابید.....

من قربون همه ستاره هام بشم که کم میام بالا اما منو تنهام نزاریدا....

.....یا حق.... 

|+| نوشته شده توسط حامد در شنبه سی ام شهریور 1387 ساعت 14:13 |

یاد دوست

سخنی زیبا ازمارلون براندو::

:

((((((((ترجيح مي دم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم

 

تا اينكه تو كليسا باشم و به موتورسيكلتم فكر كنم ))))))))

 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

 

وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

 

گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم

 

يادمان باشد سر سجاده عشق

 

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

 

طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم

 

بده پاهات شکسته باشه نتونی راه بری......

 

یا بری مسافرت همون اول مسافرت پاهات بشکنه....

 

مسافرت برات زهر مار بشه.....

 

نه .....؟نه...........؟نه...................؟

|+| نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 5:52 |

ستاره فروختنی نیست
اری زندگی درگیر شدن حیوانهاست با لعاب انسانیت........!

اری آبی آسمان در نگاه دیو صفتان همانند ملک پدریست.......!

خاک دندانیست برای مکیدن خونهای مظلوم.......!

عشق بازیست برای فریفتن......!

روزمرگی بازی با پول زیباست......!

ای کاش معنای ستاره داشتن در زندگی ها بود....

ستاره ها مال همه آدمای عاشقه...

ستاره فرختنی نیست.....نیست....نیست.....

نمی دانم کدامین نور تو از آن من است

آیا من هم ستاره ای دارم یا از ادمای بی ستا......

اما همین که من عاشق ستاره ام زندگیم رو زیبا میکنه....

راستی ستاره شما کدومه به من نشونیش رو میدید؟؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط حامد در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 3:45 |

موتورم را دزدیدند
تاحالا شده بیای ببینی موتورت رو دزدیدند

تازه تعمیزش کرده باشی

و پول تعمیرش را بده کار باشی

چه حالتی داری ؟؟؟؟؟؟؟؟

من که وقتی دیدم موتورم نیست و دزدیدند

فقط میخندیدم شما جای من بودید چه کار میکردید؟؟؟

تازه پول تاکسی یک روزم ۴هزارشده

خدا به داد فردا ها برسه

|+| نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 2:7 |

شب را به تماشای راز دوست دارم

دوست را به زیبایی غروب

و غروب را به انتظار طلوع

یا حق

|+| نوشته شده توسط حامد در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 1:22 |

قطار
 قطاري كه به مقصد خدا مي رفت. 

                        

    

                               كمي در ايستگاه دنيا ايستاد.

 

                           ستاره اي رو به جهانيان كرد گفت:

  

                      مقصدما خداست.كيست كه با ما سفر كند؟

  

                      كيست كه مي خواهد به عشق ابدي برسد؟

 

            كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي جز براي گذشتن نيست ؟

 

       قرنها گذشت اما جز اندك كمي از آدمها سوار بر قطار ابدي نشدن

 

                          از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

 

             در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد كسي كم ميشد.

 

                         قطار ميگذشت سبك مي شد

 

                          چون سبكي قانون خداست!‌‌‌

 

              قطار هميطور حركت ميكرد تا به بهشت رسيد.

 

                ستاره دوباره صدا زد اينجا بهشت است!

 

                        هركه مي خواهد پياده شود.

 

                         اما ايستگاه آخر نيست.

 

                      مسافران بهشتي پياده شدند.

 

                 اما قطار از ايستگاه بهشت هم گذشت.

 

                  آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد گفت:

 

          درود بر شما راز من همين بودآنكه مرا مي خواهد

 

                    در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد

 

               اما در ايستگاه آخر نه قطاري بود نه  مسافري

 

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:35 |

تنهایی
سلامی به گرمی طبیعت طراوت بهار

حال همه خوبه خیلی کسلم و مطلب هم نمی تونم آپ کنم اما دلم برای دوستام تنگ شده

دیگه کمتر کسی به ای کلبه خرابه سر می زنه ........

اما دل ما حرف برای گفتن زیاد داره ؟

با این همه از همه کسانی که تنهام نمی زارند بهم سر میزنن تشکر میکنم

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:45 |

ماهی قشنگ حوض

سلام سلامی به گرمی ماه و روشنایی خورشید

 

به صفا و صمیمیت سبزه ها و به قرمزی ماهی زندانی شده

 

یک سال دیگر آمد باز ماهی ها زندانی دستهای کوچک شدند

 

باز ماهی ها باید طعم مرگ را در غربت شیشه ای کوچک درک کنند

 

ماهی قرمز کوچک تازه چشم هاش داره با دنیا انس میگیره

 

داره لذت زندگی رادرک میکنه

 

اما تا کی باید شاهد سیری گربه لب حوض باشیم

 

زنگی را از ماهی زیبا بگیریم تا سفره ما رنگ دیگری بگیرد

 

سال نو = مرگ ماهی قشنگ حوض

 

لذت زندگی تو دریا را بیام به ماهی کوچیکمون هدیه بدیم

 

تا اونم درک کنه که میتونه یه ماهی بزرگ بشه ........

 

یاتون نره ماهی کوچولو منتظر دریاست پس دریا را ازاون نگیریم

 

 

              راستی عید همتون مبارک              

 

|+| نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 0:30 |

داستان ستاره کچولو
 

                                            شب بود آسمان تاریک

                        ستاره ها بانور خودشون آسمون رو زیبا تر میکردند

                            اما یه ستاره بود که نورش از همیشه کمتر بود

                              ستاره شبهای قبل خیلی قشنگ میدرخشید

                                       همه مردم شهر اون رو می شناختند

                                        بچه ها بهش میگفتن  ستاره طلایی

                                          اما ستاره طلایی ما یه قصه داشت

                     که باعث شده بود کم نور بشه غمگین بشه وحتی آرومکی گریه کنه

                       آره اون دنبال یه دوست میگشت دوستی که اونو از تنهایی در بیاره

                          اخه اون با کسی دوست نبود و تنهایی اذیتش میکرد

                ستاره تصمیم گرفت یه دوست  پیدا کنه که از تنهایی درش بیاره                                      

                                  ستاره به ماه گفت میشه با من دوست بشی ؟

                       ماه گفت من فقط شبا با تو هستم اما روزها از پیشت میرم

                             و تو نتها میشی من دوست شبهای تو میتونم باشم   

                                     اما دوست همیشگی تو نمی تونم باشم

                               پس دنبال یه دوست دیگه بگرد ستاره بازم ناراحت شد

                                 فکر کرد هیجکسی نمی تونه با اون دوست باشه ........

                                       ادامه داستان یه هفته دیگه. باید تایپ کنم

                                               یه کمم فکر .چون داستان از خودمه

                                            نظرتون در مورد این قسمت داستان چیه

|+| نوشته شده توسط حامد در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 17:41 |

سلام به همه مهربونها خوب لباس بپوشید سرما نخورید

اینروزها آسمان حرفهاش رو مخفی میکنه.

یه کم سیاه میشه یه کم سرو صدا میکنه بعدشم میزنه زیر گر یه؟

شروع میکنه گریه کردن زمین رو خیس میکنه اما بازم گریش بند نمیاد.

آفتاب اون پشتا با نورش آسمون رو سبک میکنه.

بعد آسمون اروم میشه قشنگ میشه زیباتر از همیشه.

بعضی وقتا بغض تو گلوش میمونه آب تبدیل به برف میشه.

اما کسی نمی دونه آسمون برا چی داره گریه میکنه.

تو میدونی؟میدونی؟میدو؟می؟؟؟؟؟؟؟؟

 

|+| نوشته شده توسط حامد در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 10:52 |

استان جانان
 

                      بر استان جانان کی میشود گدایی

                   باشد که این گدایی افزون ز پادشاهی

                         براستان جانان سر باید نهادن

                     ار جان خود گذشتن در راه بینهایی

                  براستان جانان نیست ارزش  لباس ها

                 لیک قلب شکسته باشد از در گرنبهایی

                 بر استان جانان قلبها صاف ضلال یکرنگ

                  انجا نیست پادشاهی افزون ز یک گدایی

                   انجا که  پول و مدرک نباشد افتخاری

                    انجا بود زه مهنت افزون زپادشاهی

                    بر استان جانان نباشد راه  دوری

                   بشکن قفس پول‌‌‌!شو همره اشنایی

                     براستان جانان دیدی تو یک گدایی

               بدان که مانده از ره در راه عشق بی نهایی

این شعر از ستاره ای که به یاد شب زنده است

روز هابه نگاه آفتاب تقدیم به شما گلهای خوبم

شعری که سرودم قشنگ بود

|+| نوشته شده توسط حامد در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 23:42 |

قربت چیست؟
قربت چیست ؟ اینکه انسان تنها باشد یا از شهر خودش دور باشه

یا انکه در شهر خودش کسی رو نداشته باشه ؟

نمی دونم قربت چیست اما خیلی دوست داشتم قربت را در مدینه ببینم ؟

به امید دیدار در پشت پنجره های اسمان خاکی در دریای قربت؟

این هفته همه دارن در مورد وحدت حوضه و دانشگاه میگن

 یه پول هنگفت هم خرج میکنن با دو تا سمینار دیگه میره تا سال دیگه

اما واقعا تا که میخوام شعار بدیم کی میخایم عمل کنیم

کی. کی. کی. ؟؟؟؟؟؟

راستی به نظر شما وحدت در چیه؟

|+| نوشته شده توسط حامد در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 15:58 |

سرما و برگها
سلام  راستی ببخشید من دیر آپ میکنم ؟

اخه سرم شلوغه حتی از خواب هم کم میارم ؟

ایروزها هوا داره سرد تر سرد تر میشه!

برگها دیگه طاقت موندن روی درخت رو ندارند!

دیگه از روزگار قشنگشون خداحافظی می کنند!

دیگه خودشون رو از موندن روی شاخه نجات می دند! 

دیگه به جایی وصل نیستند!

دیگه خودشون رو به دست نسیم و باد میدند میدند!

دیگه خاطرهاشون روی درخت موندگار میشه!بس

 اما من هنوز رو شاخه دنیام !

هنوز نتونستم با سرمای زندگی کنار بیام و خودمو به عشق بدم!

 هنوز نمی تونم لذت پرواز توی باد رو درک کنم!

هنوز به امید اومدن خورشید رو درخت موندم! 

نمی تونم خودم به سمت خورشید برم !

پس ای خدا من از موندن خسته شدم میشه منو به دست عشق بدی؟

میشه منم مثل عاشقا زندگی کنم!

پس به امید عشق خودم رو از دنیا میکنم؟؟؟؟؟

راستی شما در چه حالی هستید؟

 

|+| نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 16:29 |

امام رضا
سلام به همه گلهای خوبم

 من الان در حرم مطهر امام رضا(در موزه (اینترنت رایگان ) دارم آپ میکنم

بزای همه ستاره های خوبم هم دعا می کنم 

خیلی حال میده جای همتون خالی یه شعر هم سرودم

که برای همتون میخونم 

از رضای حرمت تا رضای دوست راهی نیست

خوش به حال عاشقی کین ره شبانه میرود

ببخشید قافیه ندارد

قشنگ بود یا نه؟ 

|+| نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 12:52 |

پس من قفسم
سلام به همه ستاره های خوبم

ببخشید. ببخشید.ببخشید.ببخشید که یک ماه من اپ نکردم

الهی منو به قول یکی از دوستا لولو بخوره که آپ نکردم به گلهام هم سر نزدم

سعی میکنم زود به زود آپ کنم ممنون از نظرات قشنگتون ..............؟ 

پرنده ای دارم. به فکر قفسم هستم. اما پرنده ام دوست دارد آزاد باشد. می دانم که اگر در قفس نباشد به دور دستها پرواز خواهد کرد. می دانم گرم و سرد روزگار را خواهد چشید. می دانم پرنده ای خواهد بود که بتواند سنبله پرواز باشد. اما خودش را، صدایش را دوست دارم.

شوق پرواز را در بالهایش می بینم. می دانم که پرواز کردن را در آزادی خواهد آموخت نه در قفس. می دانم اگر در قفس باشد همیشه برایم آواز خواهد خواند.

قفس چیست؟ جز جایی برای گرفتن آزادی؟ جز خودخواهی من؟

پس من قفسم.........................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

                             

 

|+| نوشته شده توسط حامد در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 15:54 |

خدا دوست دارم

سلام دوباره اومدم .گفتم برمیگردم.اومدم پیشت

 اما دوست دارم نوازشم کنی. دوست دارم یه عالمه باتو حرف بزنم.

 از چی بگم؟ از مریضی های مادرم.از دردهای دلم.ازعشق تو یا از درد فرداهانه نه نه  

چرا میگم من چرا نمی گم ما ؟

راستی مهمونی شروع شده. چند روزش هم گذشته.

 اما من هنوز حرف دارم ؟

تازه دارم مهمونت میشم .

می خوام همیشه باهام بمونی. از پیشم نری.

اصلا ازم دور نشی یا بهتر بگم نزاری ازت دور بشم اما .....

اما نمی دونم چرا این اماها پیش میاد و تو رو از من دور میکنه...

 پسرک قصه اینقدر صحبت کرد تا کنار جانمازش خوابش برد....

 

|+| نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 15:52 |

جشن ميلاد امام زمان
سلامي به عشق به دوستاران عشق وبه ياران عشق

همه جا يه حال هواي ديگه اي داره سر هر كوچه يه پرچم زدند

 السلام عليك يا صاحب الزمان

           

 انگار دو باره دلها هواي وصال يار را دارد

انگار دلها دوباره  به دنبال كمشده شان ميگردند

اما آقا امام زمان راضي است كه ما پرچم ميلاد امام زمان را بزنيم ولي نماز را نخوانيم

شب ميلاد شربت و شيريني ميدهد ولي نمازش را آخر وقت ميخواند يا نمي خواند

من اينها را ديده ام كه ميگويم امام زمان اين را ميخواهد؟

 اينها ميخواهند ياران امام زمان شوند؟

 ايا در روز ميلاد يك ربع مطالعه در مورد امام زمان مي كنند؟

 يا  فقط احساس و عواطف روحي خود را خالي ميكنند؟ (به احترامي به همه نشود ) 

ما در مقابل اينها مسئول هستيم!

 آمريكا با ساخت فيلم آمستردام (پيشگوي غربي)قداست امام زمان را زير سوال ميبرد

 اما ما هنوز در زيبايي شهر با چند عدد لامپ هستيم!

 اينها كم نيست اجر و پاداش دارد اما هر چيزي جاي خود را دارد

 بايد شناخت باشد تا بتوان شادي كرد جمله آخر من و يك شعر

   خدايا شناخت محبوب خودت منجي عالم را به عنايت بفرما

 قيامت قامت قامت قيامت

          قيامت ميكند آن سرو قامت

                        مؤذن گر ببيند قامت او

                               به قد قامت بماند تا قيامت

                   نظر شما چیه در مورد مطلب بالا

|+| نوشته شده توسط حامد در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 21:15 |

خیلی دلم میخواد مطلب آپ کنم

اما دلم گرفته سعی میکنم زود آپ کنم

حتما باید یه مسافرت برم

 به نظر شما برای تفریح تابستان کجا برم؟

|+| نوشته شده توسط حامد در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 17:44 |

سلام سلامی به گرمیه خورشید به زیبایی آفتاب و به درخشندگی ستاره

من اگه نتونستم جواب بدم به خاطر کمبود وقته

 اخه مسئول اعتکاف یکی از مساجد شهرمون شدم

 خیلی چیزها یاد گرفتم  تا حدودی لمس میکردم از دنیا دل کندن یعنی چه؟

 با اینکه تدارکات و کارهای اعتکاف منو مشغول کرده بود

اما به یه شعر خیلی فکر کردم چون هنوز کارهای اعتکاف مونده

 همین شعر رو مینویسم شما تفسیر کنید .......

                       

   دلا غافل زسبحانی چه حاصل

             اسیر نفس شیطانی چه حاصل

                       بود  قدر  تو افزون  از  ملائک

                            تو قدر خود نمی دانی چه حاصل 

 راستی ما چقدر قدر خودمان رامیدانیم                                

 

|+| نوشته شده توسط حامد در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 12:20 |

امتحانات و امتحانات
سلام شرمنده از همه  عزیزام  

ببخشید تا حالا گیر امتحانات افتادید میدونید که ادم وقت سر خاروندن نداره

خیلی دلم براتون تنگ شده بازم مطلب آپ میکنم

     یادم رفت بگم دیروز ۱۹/۴/۱۳۸۶روز تولدم بود

         

اما امتحان اونروز نمی گذاشت اصلا فکر تولدم باشم.

امتحان رو دادم با موبایلم زنگ زدم به ۵/۶تا از رفیقام که نا هار مهمون من

خلاصه ظهر یه ۵تا شدن رفتیم رستوران ناهار رو دادم اما چون دیر بهشون گفتم هدیه ....

شب رفتم خونه دیدم کسی نیست همه طبقه بالا بودن

رفتم بالا  دیدم بچه ها داداشم و خواهرم همه اونجا بودن و با هم سرود تولد می خونن

بعدش هم داداشم شیرینی گرفته بود اومد اما همه گرسنه بودیم  شام اماده شد شام را خوردیم

بعدشم هدیه شروع شد اما همه بهم پول دادن تا هر چی خودم خواستم بگیرم

اما شب باحالی بود کلی با خوانواده گفتیم و خندیدیم

راستی جمعه یه عده دوستام که نبودند میان یه جشن دیگه  

اما امتحانات نمی گذاشت زودتر این مطلب رو بنویسم

           

              شما چی چشن تولد من میان یا نه ؟

|+| نوشته شده توسط حامد در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 12:49 |

         مراقب افكارت باش .......... چون افكارت گفتارت را مي سازد 

        مراقب گفتارت باش .......... چون گفتارت اعمالت را مي سازد

   
  مراقب اعمالت باش ......... چون اعمالت عادت هايت را مي سازد

  مراقب عادت هايت باش ........ چون عادت هايت شخصيتت را مي سازد

    مراقب شخصيتت باش ......... چون شخصيتت سرنوشتت را مي سازد

               فکر کردن در زندگی چقدر تاثیر دارد؟

              نظر شما در مورد این سوال چیست

|+| نوشته شده توسط حامد در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 12:48 |

عشق ماندنیست
سلام وباز هم سلام سلامی دوباره به آفتاب به زندگی و سلام به همه گلهای خوبم

ای کاش زندگی فانی بود تا با همه شما باشم

راستی چرا ما توی زندگی ای کاش می کنیم؟

تا کی باید با ای کاش زندگی کرد؟

پس کی با واقعیت باید زندگی کرد ؟

کی باید باور کرد ما همین هستیم که زندگی می کنیم!

دیگر کس دیگر یا زندگی دیگر نداریم !

اما دوست داریم تا ابدیت باشیم !

یا دوست داریم همه چیز را داشته باشیم!

اما زندگی فقط همین است؟چیز دیگر نیست؟

پس عشق در کجای زندگی است؟

کسی که باعشق باشه دیگه ای کاش نداره!!!!!!!

چون عشق چیزی نیست که با ای کاش باشه

یا تموم شدنی باشه

پس پیش بسوی ابدیت با عشق

پس سلام بر عاشقان وسلام بر زندلان عاشق

(ضمنا عشق رو باید خودتون مشخص کنید چون عشق گفتنی نیست)

عشق را باید باور کرد و با او زندگی کرد

 

بدرود تا سلامی دیگر (نظر شما چیه) 

|+| نوشته شده توسط حامد در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 17:43 |